تبليغاتX
سلام پابرجا
دستت بنا شد زیر بالم را بگیرد

اما دلت میخواست حالم را بگیرد!

در هر هجوم نیزه ریز چشمهایت-

اسکندری می آمد عالم را بگیرد

...

..

.

از خواجه هنگام تفعل خواستم تا

بی قهوه چشم تو فالم را نگیرد

سال۸۵

+ نوشته شده توسط امید رسولی در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 11:44 |
ما کوزه های جان به لب آبدیده ایم

ـ اکنون اگر شکسته اگر لب پریده ایم!

فرزند آب و خاک و نفسهای آتشیم

در سرزمین باد به وحدت رسیده ایم

در دست ساقیان غزلخوان نشسته ایم

همپای کودکان و غزالان دویده ایم

می از لبان حافظ و خیام خورده ایم

آب از گلوی پاک گلستان چشیده ایم

هرساله با مداخله اولین تگرگ-

از خمره های خواب زمستان پریده ایم

با یک دهان صداقت و با صد دهان دروغ

سر کرده ایم  و  زخم زبانها شنیده ایم

خاکیم و تن به ذلت ماندن نمیدهیم

در خود شکسته ایم  اگر آرمیده ایم!

+ نوشته شده توسط امید رسولی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 14:46 |
+ نوشته شده توسط امید رسولی در سه شنبه هشتم تیر 1389 و ساعت 10:41 |
آنقدر کج کردی ابرو را که شمشیری شود

چهره خورشید محتاج قلمگیری شود

موج گیسو را بکش بر ساحل پیشانیت

لحظه ای بگذار زیبایی اساطیری شود

فتح کن چشم و دل آیینه را با غمزه ای

تا زبان انتزاع عشق، تصویری شود

....

+ نوشته شده توسط امید رسولی در سه شنبه هشتم تیر 1389 و ساعت 10:32 |