اما دلت میخواست حالم را بگیرد!
در هر هجوم نیزه ریز چشمهایت-
اسکندری می آمد عالم را بگیرد
...
..
.
از خواجه هنگام تفعل خواستم تا
بی قهوه چشم تو فالم را نگیرد
سال۸۵
اما دلت میخواست حالم را بگیرد!
در هر هجوم نیزه ریز چشمهایت-
اسکندری می آمد عالم را بگیرد
...
..
.
از خواجه هنگام تفعل خواستم تا
بی قهوه چشم تو فالم را نگیرد
سال۸۵
ـ اکنون اگر شکسته اگر لب پریده ایم!
فرزند آب و خاک و نفسهای آتشیم
در سرزمین باد به وحدت رسیده ایم
در دست ساقیان غزلخوان نشسته ایم
همپای کودکان و غزالان دویده ایم
می از لبان حافظ و خیام خورده ایم
آب از گلوی پاک گلستان چشیده ایم
هرساله با مداخله اولین تگرگ-
از خمره های خواب زمستان پریده ایم
با یک دهان صداقت و با صد دهان دروغ
سر کرده ایم و زخم زبانها شنیده ایم
خاکیم و تن به ذلت ماندن نمیدهیم
در خود شکسته ایم اگر آرمیده ایم!
چهره خورشید محتاج قلمگیری شود
موج گیسو را بکش بر ساحل پیشانیت
لحظه ای بگذار زیبایی اساطیری شود
فتح کن چشم و دل آیینه را با غمزه ای
تا زبان انتزاع عشق، تصویری شود
....